معانی کلمه : تنگ
لغت نامه دهخدا
تنگ . [ ت ِ ] (اِ) منقار مرغان باشد. (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
تنگ . [ ت َ ] (اِخ ) دهی از دهستان کنارک شهرستان چاه بهار است که 4000 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
فرهنگ عمید
۱. پارچ.
۲. کوزۀ آب یا شراب که از سفال یا بلور یا چیز دیگر درست کنند به ویژه کوزهای که شکمش بزرگ و گردنش باریک و دهانۀ آن تنگ باشد: تنگ آبخوری، تنگ بلور.
فرهنگ معین
( تَ ) (ص .) 1 - بسیار نزدیک ، چسبان . 2 - نایاب .
(تُ) (اِ.) کوزه ای از جنس سفال یا بلور که قسمت پایین آن بزرگ و بالای آن تنگ و باریک باشد.
( ~.) [ په . ] 1 - (ص .) باریک ، کم عرض . 2 - جایی که کسی یا چیزی به دشواری در آن جا گیرد. 3 - (اِ.) دره .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
تنگ-، در مضیغه
به صورت چسبیده به هم
دارای فضا یا پهنا یا قطر کم
گذرگاه کوهستانی باریک، گردنه
ظرفی با گردن استوانهای و باریک
درهای باریک و ژرف با دیوارههای سنگی تقریباً قائم در کوهستان که از ژرفدره کوچکتر و از تنگدره پرشیبتر است
دانشنامه عمومی
(گنابادی) تِنْگَ [tenga]؛ خُشکی، گذرگاه.
گویش مازنی
۱تنگ ۲سبوی گلی – تنگ مسی
۱تسمه ی پهن از جنس چرم یا نخ که پالان را در پشت اسب محکم نگه ...
جملات نمونه
تنگ خیبر
Kheyber pass
تنگ بودن
to be (too) tight
تنگ کردن
to make tight, to constrict
یک جفت کفش تنگ
a pair of tight shoes
یک تنگ آب یخ
A pitcher/jug of ice water
گویش اصفهانی
تکیه ای: teng
طاری: tang
طامه ای: tang
طرقی: tang
کشه ای: tang
نطنزی: tang
تکیه ای: tanga
طاری: lâ
طامه ای: tanga
طرقی: lâtanga
کشه ای: tanga
نطنزی: ǰor
مترادف و متضاد
اسم ≠ پهن، عریض
باریک، کمپهنا، کمعرض
آبخوری، شیشه، صراحی، کوزه، صراحیه، بلبله
۱. باریک، کمپهنا، کمعرض ≠ پهن، عریض
۲. کوچک ≠ بزرگ، فراخ
۳. ریز، کوچک ≠ گشاد
۴. فروزین، دوال، فتراک
۵. لنگه، عدل
۶. جوال
۷. تنگه، دروا، دره
۸. محدود، ≠ گشاد، فراخ
۹. تنگاتنگ، نزدیک
۱۰. بیفاصله، چسبیده، کیپ اندک
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
به تنگ
جفت؛ کنار
( تِنگ ) چاق
دره؛ صعب العبور
( تِنگ ) سفت
( تَنگ ) غمگین؛ درفکر؛ ناراحت؛ غمگین؛ به تنگ
( تَنگ ) کم عرض
( تُنگ ) کنده درخت؛ هیزم؛ تنه درخت بلوط
محتاج؛ سخت. مثلاً تنگسِه یعنی محتاجه
