تنومند. [ ت َ م َ ] ( ص مرکب ) توانا و تندرست. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). تندرست. ( صحاح الفرس ). توانا. ( شرفنامه منیری ). از: تن + اومند ( پسوند اتصاف و مالکیت ). ( حاشیه برهان چ معین ) : به تعلیم دانش تنومند بادبه دانش پژوهی برومند باد.نظامی.بهر جا که باشی تنومند و شادسپندی به آتش فکن بامداد.نظامی.مرد محنت کشیده ای شب دوش چون تنومند شد به طاقت و هوش.نظامی.رنجور تن است یا تنومندهستم...
فرهنگ عمید
۱. تناور، فربه. ۲. بلندبالا. ۳. [مجاز] پرزور.
فرهنگ معین
(تَ مَ ) (ص مر. ) ۱ - تناور. ۲ - فربه ، چاق .
فرهنگ فارسی
تناور، فربه، بلندبالا، پرزور ( صفت ) ۱ - تناور ضحیم الجثه جسیم . ۲ - فربه چاق . ۳ - پر زور قوی توانا .