معانی کلمه : تنظیم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نظم دادن.
۲. مرتب کردن کارها.
۳. به رشته کشیدن جواهر.
۴. به نظم وترتیب درآوردن سخن.
۲. مرتب کردن کارها.
۳. به رشته کشیدن جواهر.
۴. به نظم وترتیب درآوردن سخن.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . )۱ - نظم دادن . ۲ - پیوند دادن .
فرهنگ فارسی
مرتب کردن، نظم دادن، برشته کشیدن جواهر
۱- ( مصدر ) نظم دادن سر و سامان دادن بسامان کردن مرتب ساختن . ۲ - پیوند دادن برشته کشیدن . ۳ - ( اسم ) آراستگی نظم . جمع : تنظیمات .
مبالغه نظم . درکشیدن جواهر به رشته و سخن در وزن . یا نظام بر آوردن ماهی .
۱- ( مصدر ) نظم دادن سر و سامان دادن بسامان کردن مرتب ساختن . ۲ - پیوند دادن برشته کشیدن . ۳ - ( اسم ) آراستگی نظم . جمع : تنظیمات .
مبالغه نظم . درکشیدن جواهر به رشته و سخن در وزن . یا نظام بر آوردن ماهی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
هماهنگ
مرتب کردن، منظم کردن، سروسامان دادن
انتظام، ترتیب، تنسیق، مرتبسازی، نظم، نظمدهی، ≠ نابسامان کردن
۱. انتظام، ترتیب، تنسیق، مرتبسازی، نظم، نظمدهی،
۲. مرتب کردن، منظم کردن، سروسامان دادن ≠ نابسامان کردن
فرهنگستان زبان و ادب
{arrangement} [موسیقی] 1. سازمان دهی مجدد قطعۀ موسیقی برای اجرا با یک یا چند ساز یا آواز دیگر
2. سازآرایی آهنگ در موسیقی مردم پسند
{maneuvre} [حمل ونقل ریلی] تمامی عملیات تنظیم قطار، شامل جداسازی واگن ها و لوکوموتیوها از قطار برای واگذاری به کارگاه ها و اتصال آنها به قطار و جابه جایی قطار در خطوط
{maneuvre} [حمل ونقل ریلی] تمامی عملیات تنظیم قطار، شامل جداسازی واگن ها و لوکوموتیوها از قطار برای واگذاری به کارگاه ها و اتصال آنها به قطار و جابه جایی قطار در خطوط
