کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه تمجمج-کردن | کلماتور
معانی کلمه : تمجمج کردن
تلفظ بین المللی :
/tamˈadʒmodʒ kˈardan/
تلفظ :
[tam'adZmodZ k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
بد ترجمه کردن
ترجمه شفاهی کردن
ترجمه غلط کردن
ترجمه و تفسیر کردن
تمام کردن
خرد خرد تمام کردن
ترجمه کردن
به اسم کسی تمام کردن
حجت بر کسی تمام کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
تمجمج کردن. [ ت َ م َ م ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کلمات را نامفهوم و جویده جویده ادا کردن. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) کلمات را نامفهوم و جویده جویده ادا کردن .
مترادف و متضاد
hem
(فعل)
احاطه کردن، سجاف کردن، سینه صاف کردن، لبه دار کردن، حاشیه دار کردن، تمجمج کردن، کناره دار کردن
pussyfoot
(فعل)
تمجمج کردن، دزدکی راه رفتن، اهسته و دزدکی کاری کردن
کلمات مرتبط
بد ترجمه کردن
ترجمه شفاهی کردن
ترجمه غلط کردن
ترجمه و تفسیر کردن
تمام کردن
خرد خرد تمام کردن
ترجمه کردن
به اسم کسی تمام کردن
حجت بر کسی تمام کردن
نظرات