معانی کلمه : تل
لغت نامه دهخدا
تل . [ ت َ ] (اِخ ) تال . رجوع به تال شود.
تل . [ ؟ ] (اِ) اسم هندی سم است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به سم شود.
تل . [ ت ِ ] (ترکی ، اِ) زبان را گویند. (آنندراج ). در آذربایجان دِل گویند.
فرهنگ عمید
تودۀ بزرگ خاک یا شن، تپه، پشته.
فرهنگ معین
(تَ) (اِ.) پسر امرد مزلف و مضخم ، تگل .
(تَ لّ) [ ع . ] (اِ.) پشته ، تپة بلند. ج . تلال .
(تَ ) (اِ. ) پسر امرد مزلف و مضخم ، تگل .
(تَ لّ ) [ ع . ] (اِ. ) پشته ، تپة بلند. ج . تلال .
(تَ لّ ) [ ع . ] (اِ. ) پشته ، تپة بلند. ج . تلال .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
(لری) [tal] تلخ، خلاف شیرین.
گویش مازنی
شاخه ی جوان که با رشد سریع از شاخه ی اصلی جدا شود
۱نوعی درخت از تیره افرا که در ارتفاعات روید ۲شکم برآمده ...
درختی است که در پل سفید به کرکو معروف استاین درخت در جنگل ...
۱تلخ ۲گیاهی سمی ۳چوب های بلند و صاف جهت پرچین کردن و ایجاد ...
۱پارچه ای هم تراز اطلس ۲تلاطم موج – جذر و مد ۳آویخته – آویزان ...
مترادف و متضاد
پشته، تپه، رش، نجد ≠ هامون
۱. پشته، تپه، رش، نجد ≠ هامون
۲. انبار، خرمن
۳. توده، انباشتگی
۴. امرد، مزلف
hill (اسم)
توده، پشته، تپه، ماهور، تل
plume (اسم)
پر، تل
