معانی کلمه : ترک
لغت نامه دهخدا
ترک . [ ت َ رَ ] (ع مص )در نکاح آوردن زن تریکه را. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ).
ترک . [ ت َ رَ ] (اِخ ) نام کوهی است میان ترکستان شوروی و ترکستان شرقی متعلق به چین . (از قاموس الاعلام ترکی ج 3).
فرهنگ عمید
۱. وا گذاشتن؛ ول کردن؛ رها کردن.
۲. دست برداشتن از کاری.
۱. مرطوب.
۲. تروتازه.
۳. (اسم، صفت) دوشیزه و دختر زیبا.
۴. (اسم) نوعی حلوا که از قند و نشاسته و تخم ریحان درست کنند.
۱. شکاف؛ رخنه.
۲. (اسم صوت) ‹تراک، طراق، تراغ› صدایی که از شکستن یا ترکیدن چیزی برآید.
۳. [قدیمی] خندقی که گرداگرد حصار و قلعه حفر کنند.
فرهنگ معین
(تَ رَ) (اِ.) شکاف ، رخنه .
(تُ) (اِ.) زیباروی ، معشوق .
(تَ) (اِ.) ترگ ، کلاهخود، مغفر.
( ~.) [ ع . ] (مص م .) واگذاشتن ، رها کردن .
( ~.) (اِ.) هر صدا و آوازی که از شکستن و ترکیدن چیزی آید.
( ~.) (اِ.) کسی که پشت سر سوار (اسب ، موتور و...) می نشیند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
هر شکستگی بازی که دو بخش آن از هم جدا نشده باشد
دانشنامه عمومی
افتاب
گویش مازنی
ترک شکاف
کبوتر صحرایی
ترک – نژاد ترک – ترک زبان
۱قسمت پشت زین اسب و پالان خر وغیره ۲پشت
تر،پسوند تفصیلی وک پسوند تقلیل می باشدمانند:کمترک یعنی:اندازه ...
مترادف و متضاد
صفت
نوعیحلوا
سوار پشت سر
تروتازه، مرطوب
کلاهخود، مغفر
دست کشیدن، هشتن
رها، صرفنظر، واگذاری، واگذار، ول
آذری، ترکتبار، ترکنژاد، آذربایجانی
ثلمه، چاک، درز، رخنه، سوراخ، شکاف، فاق، منفذ
۱. ثلمه، چاک، درز، رخنه، سوراخ، شکاف، فاق، منفذ
۲. تروتازه، مرطوب
۳. نوعیحلوا
