معانی کلمه : تراک
لغت نامه دهخدا
تراک . [ ت َرْ را ] (ع ص ) بسیار ترک کننده . (المنجد).
فرهنگ عمید
۱. صدای شکستن یا ترکیدن چیزی.
۲. (اسم ) ‹ترک› چاک، شکاف، رخنه.
۳. صدای رعد: وآن شب تیره کآن ستاره برفت / وآمد از آسمان به گوش تراک (خسروی: شاعران بی دیوان: ۱۷۹ ).
۲. (اسم ) ‹ترک› چاک، شکاف، رخنه.
۳. صدای رعد: وآن شب تیره کآن ستاره برفت / وآمد از آسمان به گوش تراک (خسروی: شاعران بی دیوان: ۱۷۹ ).
فرهنگ معین
(تَ ) (اِ. ) صدای شکستن یا شکافتن چیزی .
فرهنگ فارسی
ترک، چاک، شکاف
( اسم )۱- آوازی که از شکستن یا شکافته شدن چیزی بگوش رسد. ۲- صدای رعد. ۳- چاک شکاف .
بسیار ترک کننده .
( اسم )۱- آوازی که از شکستن یا شکافته شدن چیزی بگوش رسد. ۲- صدای رعد. ۳- چاک شکاف .
بسیار ترک کننده .
گویش مازنی
درز شکاف
/teraak/ درز شکاف
