تراش. [ ت َ ] ( اِمص ، اِ ) طمع و توقع. ( برهان ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) ( فرهنگ رشیدی ). کنایه از طمع باشد. ( انجمن آرا ) : همه یار تو از بهر تراشندپی لقمه هوادار تو باشند.ناصرخسرو.در تراش اهل طمع خوش دل خراش افتاده اندمیکنم هموار خود را در تراش دیگرم.ظهوری ( از فرهنگ رشیدی ) ( از آنندراج ). || شکل ِ تراشیدن. شکل تراشیدگی. طرز تراشیدن چیزی ، چون تراش قلم و تراش...
فرهنگ عمید
۱. = تراشیدن ۲. تراشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): چوب تراش، ریش تراش، سنگ تراش، قلم تراش. ۳. (اسم مصدر ) تراشیدن: تراش فلزات. ۴. (اسم ) مدادتراش.
فرهنگ فارسی
تراشیدن تراشیدن۱- ( اسم ) تراشیدن : تراش فلزات . ۲- ( اسم ) در بعضی ترکیبات بجای (( تراشنده ) ) آید قلمتراش مو تراش چوب تراش سنگتراش .