تحلئة. [ ت ِ ل ِ ءَ ] (ع اِ) موی روی پوست و سیاهی آن . || (ص ) رجل تحلئة؛ مردی که به مردم اندوه رساند به آمیزش . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).
تحلیة. [ ت َ ی َ ] (ع مص ) (از «ح ل و») شیرین بکردن طعام . (تاج المصادر بیهقی ). شیرین کردن . (زوزنی )(غیاث اللغات ) (آنندراج ). شیرین گردانیدن پِسْت را و به این معنی مهموز گفتن خلاف ...
فرهنگ عمید
به زیور آراستن، زینت دادن.
فرهنگ معین
(تَ یِ ) [ ع . تحلیة ] (مص م . ) زیور بر نهادن ، زینت دادن .
فرهنگ فارسی
از آب وارانیدن از آب وارندن یا شیر ساختن پست را .
۱-( مصدر )زیور بر نهادن پیرایه بستن آراستن.۲- یکی از مراتب قو. عقل عملی و آن آراسته شدن با وصاف ستوده و خصال پسندیده است . تحلئه