معانی کلمه : تحرک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
حرکت کردن، جنبیدن، جنبش داشتن.
فرهنگ معین
(تَ حَ رُّ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) جنبیدن . ۲ - (اِمص . ) جنبش .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
حرکت کردن، جنبیدن، جنبش دادن
۱- ( مصدر ) جنبیدن . ۲- ( اسم ) جنبش . ۳- انفعال . جمع : تحرکات . یا تحرک و سکون . جنبش و آرامش .
۱- ( مصدر ) جنبیدن . ۲- ( اسم ) جنبش . ۳- انفعال . جمع : تحرکات . یا تحرک و سکون . جنبش و آرامش .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پویایی
دنیامیسم
بهحرکت درآوردن
جنبیدن، به حرکتآمدن
تکان، جنبوجوش، جنبش، حرکت ≠ آرامش، تحجر، سکون
۱. تکان، جنبوجوش، جنبش، حرکت
۲. پویایی
۳. جنبیدن، به حرکتآمدن
۴. دنیامیسم
۵. بهحرکت درآوردن ≠ آرامش، تحجر، سکون
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
جنبش
واژه نامه بختیاریکا
جُم و جیلا؛ تَکُو وَکُو؛ ورکن ورکن
فرهنگستان زبان و ادب
{mobility} [فیزیک] ← تحرک رانشی
{mobility} [علوم نظامی] قابلیتی در نیروهای نظامی که به آنان امکان می دهد که ضمن حفظ توانایی انجام مأموریت اصلی بتوانند از مکانی به مکان دیگر حرکت کنند
{mobility} [علوم نظامی] قابلیتی در نیروهای نظامی که به آنان امکان می دهد که ضمن حفظ توانایی انجام مأموریت اصلی بتوانند از مکانی به مکان دیگر حرکت کنند
