کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه تجسم | کلماتور
معانی کلمه : تجسم
تلفظ بین المللی :
/tadʒˈassom/
تلفظ :
[tadZ'assom]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی ساره
کلمات مرتبط
تجسم اعمال
تجسم روح
تجسم شخصیت
تجسم شی
تجسم فکری
تجسم نفس و اعمال خود
تجسم واضح روح
تجسم کردن
تجسم یا زندگی تازه دادن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی ساره
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
تجسم. [ ت َ ج َس س ُ ] ( ع مص ) تناور شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ) ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ نظام ). || کاربهین فراپیش گرفتن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). بر کاری بزرگ شدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). بکار بزرگ شدن. ( غیاث اللغات ) ( فرهنگ نظام ) ( آنندراج ). || بر بلندی ریگ یا ...
فرهنگ عمید
۱. به صورت جسم در پیش چشم نمایان شدن.
۲. ایجاد کردن تصویر چیزی در ذهن.
فرهنگ معین
(تَ جَ سُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) تناور شدن ، دارای جسم شدن ، تصویر ذهنی .
فرهنگ فارسی
مجسم کردن، تناورشدن، بصورت جسم نمایان شدن
( مصدر ) تناور شدن دارای جسم شدن جسم پذیرفتن . ۲-( اسم ) تناوری جسم پذیری . جمع : تجسمات .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
تجسیم
مجسمسازی
۱. مجسمسازی
۲. تجسیم
apparition (اسم)ظهور، خیال، شبح، تجسم، روحsubstantiation (اسم)اثبات، تجسم، تحققvisualization (اسم)تجسم، تصور، تجسم فکریembodiment (اسم)تجسم، تضمین، درج، در برداریincarnation (اسم)تجسم، صورت خارجیportrayal (اسم)نمایش، تجسم، تعریف، تصویرprojection (اسم)تجسم، طرح، بر امدگی، نقشه کشی، پرتاب، سده، تصویر، پیش امدگی، نور افکنی، پروژه، افکنش، پی...
فرهنگ فارسی ساره
انگارش
کلمات مرتبط
تجسم اعمال
تجسم روح
تجسم شخصیت
تجسم شی
تجسم فکری
تجسم نفس و اعمال خود
تجسم واضح روح
تجسم کردن
تجسم یا زندگی تازه دادن
نظرات