تازه شدن. [ زَ / زِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) باطراوت شدن. خرم شدن. شکفته و خرم شدن. تازه گشتن. تازه گردیدن : وز آن روی دارا بیامد براه جهان تازه شد یکسر از فر شاه.فردوسی.چو افراسیاب آن از ایشان شنیدبکردار گل تازه شد بشکفید.فردوسی.چو بشنید گفتار او شهریارچنان تازه شد چون گل اندر بهار.فردوسی.خیز بت رویا، تا مجلس زی سبزه بریم که جهان تازه شد و ما ز جهان تازه تریم.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 179 ).بتوبه...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- تجدید شدن تجدید یافتن . ۲- خرم گشتن شاد شدن . ۳- با رونق شدن با طراوت گشتن . ۴- جوان شدن جوان گشتن . ۵- بار دیگر پس از فراموشی بیاد آمدن بخاطر آمدن . ۶- حیات تازه یافتن زنده شدن . ۷- حادث شدن پدید گشتن .
مترادف و متضاد
جوان شدن
نو شدن، تازهگشتن
باطراوت شدن، خرم شدن
تجدید یافتن، تجدید شدن
زنده شدن، حیات تازه یافتن
تجدیدخاطره شدن، به خاطر آمدن
شاد شدن، شادمانگشتن، بانشاط شدن، به یاد آمدن، به خاطر آمدن
۱. نو شدن، تازهگشتن ۲. تجدید یافتن، تجدید شدن ۳. تجدیدخاطره شدن، به خاطر آمدن ۴. باطراوت شدن، خرم شدن ۵. جوان شدن ۶. شاد شدن، شادمانگشتن، بانشاط شدن، به یاد آمدن، به خاطر آ...