تازنده. [ زَ دَ / دِ ] ( نف ) دونده. ( آنندراج ). از تاختن و تاز، تندرو : چو خورشید بر چرخ لشکر کشیدشب تار تازنده شد ناپدیدیکی انجمن کرد خاقان چین بزرگان و گردان توران زمین.فردوسی.مثال داد که فلان خیلتاش را که تازنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت بگوی تا ساخته آید که برای مهمی وی را بجایی فرستاده آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 117 ). تازنده های چند از خوارزم رسیدند و خبر کشتن عبدالجبار پسر خواجه ب...