معانی کلمه : تار
لغت نامه دهخدا
تار. [ تارر ] (ع ص ) فربه وباگوشت . || مرد غریب بعیدالوطن . || ضعیف و سست از گرسنگی و جز آن . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
فرق سر؛ میان سر: ◻︎ زدن مرد را چوب بر تار خویش / به از بازگشتن ز گفتار خویش (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۱۰۲).
= 〈 تارومار
〈 تارومار: ‹تالومال›
۱. پریشان، پراکنده؛ ازهمپاشیده؛ زیروزبرشده.
۲. نیستونابود.
فرهنگ معین
[ په . ] (ص .) تیره ، تاریک .
(اِ.) 1 - رشته ، نخ . 2 - یکی از سازهای ایرانی با یک کاسه ، پنج تار و دسته ای بلند.
[ هن د . ] (اِ.) =تال : نام درختی است بلند و تناور در هندوستان با ساقه های بلند و برگ های درازی شبیه پنجة آدمی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ظاهرا نام کوچه به بخارا
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
۱تبر ۲دوتار ۳تاریک و غبارآلود
گویش بختیاری
تار (افزار موسیقى).
مترادف و متضاد
اسم ≠ روشن، شفاف
تاریک، تیره، ظلمانی، مظلم
۱. تاریک، تیره، ظلمانی، مظلم ≠ روشن، شفاف
۲. خفه، کدر، گرفته ≠ شفاف، منیر
۳. سیاه، مشکی، غبارگرفته
۴. ساز
۵. سیم
۶. تاره، رشته، نخ ≠ پود
۷. تارک، فرقسر، مفرق
۸. تال
۹. دانهمو، نخمو
واژه نامه بختیاریکا
( ● ) ؛ گم
پیز؛ تال؛ از گونه های نخ های قالی بافی
فرهنگستان زبان و ادب
{STS} [شنوایی شناسی] ← تغییر آستانۀ معیار
