معانی کلمه : تاج
لغت نامه دهخدا
تاج . (اِخ ) رجوع به محمد صدر علاء شود.
تاج . (اِخ ) در تاریخ حمزه ٔ اصفهانی نام یکی از اجداد جودرز (گودرز) است رجوع به تاریخ سیستان چ بهار ص 35 شود.
فرهنگ عمید
۱. کلاه جواهرنشان که پادشاهان بر سر گذارند، افسر، دیهیم، بساک، گرزن.
۲. جقۀ جواهرنشان که جلو کلاه بزنند.
۳. (زیست شناسی ) برآمدگی کوچکی از پَر یا گوشت بر سر بعضی پرندگان، مانند هدهد و خروس.
۲. جقۀ جواهرنشان که جلو کلاه بزنند.
۳. (زیست شناسی ) برآمدگی کوچکی از پَر یا گوشت بر سر بعضی پرندگان، مانند هدهد و خروس.
فرهنگ معین
[ معر. ] (اِ. ) ۱ - کلاه جواهرنشان که پادشاهان بر سر گذارند، افسر. ۲ - هر چیز مانند تاج . ۳ - کلاه ترک ترک درویشان ، کلاه قاب دوزی شدة صوفیان . ۴ - قسمت آشکار و مریی دندان که از لثه خارج و از مینا پوشیده است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
قسمت فوقانی قوس و چَفته
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
۱زمان جفت گیری مرال ها ۲تند و تیز
/taaj/ زمان جفت گیری مرال ها - تند و تیز
فرهنگ اسم ها
اسم: تاج (دختر) (فارسی) (تلفظ: taj) (فارسی: تاج) (انگلیسی: taj)
معنی: کلاه نمادین که توسط پادشاهان و ملکه ها بر سر گذاشته میشود
معنی: کلاه نمادین که توسط پادشاهان و ملکه ها بر سر گذاشته میشود
مترادف و متضاد
جیفه
افسر، دیهیم، کلاه، کلیل، گرزن
۱. افسر، دیهیم، کلاه، کلیل، گرزن
۲. جیفه
