تابدار. ( نف مرکب ) بمعنی تابان و براق و روشن. ( آنندراج ). مشعشع. نورانی. درخشان : دو گل را بدو نرگس آبدار.همی شست تا شد گلان تابدار.فردوسی.و اینک از آن دو آفتاب ، چندین ستاره تابدار بیشمار حاصل گشته است. ( تاریخ بیهقی ).خورشید تابدار به تدویر آسمان از منظر حمل نظر افکند بر جهان.سوزنی.در آبدار عارض او بنگریستم شد آبدار دیده و شد تابدار دل.سوزنی.دلم ز پرتو نور است همچنان پر نورکه لوح سینه بود تابد...