معانی کلمه : بینی
لغت نامه دهخدا
بینی . (اِخ ) یوسف بن مبارک بن بینی . محدث است . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. عضو بدن انسان و حیوان که بالای دهان قرار دارد و بهوسیلۀ آن تنفس و بوها را استشمام میکنند و از داخل بهوسیلۀ پردۀ غضرونی دو قسمت میشود.
۲. [قدیمی، مجاز] کبر؛ غرور.
〈 بینی کردن (زدن): (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] خودبینی کردن؛ کبر و غرور ورزیدن: ◻︎ هرکسی کاو از حسد بینی کُند / خویش را بیگوش و بیبینی، کُند (مولوی: ۵۲).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
عضوبدن انسان وحیوان که بالای دهان قرارداردو، بوسیله آن تنفس میکنندوبوهارااستشمام میکنند
( اسم ) جزو بر آمد. صورت که عموما بین پیشانی و دهان قرار دارد وجوف آن احساس بوی کند و هوا نیز بتوسط آن داخل و خارج گردد .
یوسف بن مبارک بن بینی محدث است
( اسم ) جزو بر آمد. صورت که عموما بین پیشانی و دهان قرار دارد وجوف آن احساس بوی کند و هوا نیز بتوسط آن داخل و خارج گردد .
یوسف بن مبارک بن بینی محدث است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
/bini/
گویش اصفهانی
تکیه ای: demâq
طاری: demâq
طامه ای: damâq
طرقی: dömâq
کشه ای: domâq
نطنزی: domâq
مترادف و متضاد
مشام
پوز، خیشوم، دماغ، غنه
۱. پوز، خیشوم، دماغ، غنه
۲. مشام
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
نَفس کش
