بیمناک. ( ص مرکب ) ترسنده و خائف. ( فرهنگ نظام ). ترسناک. ( آنندراج ). جبان. ( ناظم الاطباء ). هراسناک. ( یادداشت مؤلف ) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک وز برونسو باد سرد و بیمناک.رودکی.یکی کار دارم ترا بیمناک اگر تخت یابی اگر تیره خاک.فردوسی.- بیمناک کردن ؛ ترسناک کردن. هراسناک کردن : زری کآدمی را کند بیمناک چه در صلب آتش چه در ناف خاک.نظامی. || خطرناک. آکنده از خطر. پرخطر : و راه بیمناک نبود. ( تا...