بی گنه. [ گ ُ ن َه ْ ] ( ص مرکب ) مخفف بی گناه. که مرتکب گناه نشده است. بی جرم و بی تقصیر : ز بس غارت و جنگ و آویختن همان بی گنه خیره خون ریختن.فردوسی.برادر ز یک کالبد بود و پشت چنان پرخرد بی گنه را بکشت.فردوسی.نبوده مرا هیچ با تو عتیب مرا بی گنه کرده ای شیب و تیب .عماره.دختران رز گویند که ما بی گنهیم ما تن خویش بدست بنی آدم ندهیم.منوچهری.هم بزیر لگدت همچو هبا کردم بی گنه بودی این جرم چرا کردم.منو...
فرهنگ فارسی
مخفف بیگناه . که مرتکب گناه نشده است . بی جرم و بی تقصیر . یا معصوم . بری .