بی نور. ( ص مرکب ) ( از: بی + نور ) بی فروغ. ( آنندراج ). بدون روشنی. ( ناظم الاطباء ). که نور ندارد : بسوزد بدوزد دل و دست دانابه بی خیر خارش به بی نور نارش.ناصرخسرو.این تیره و بی نور تن امروز بجانست آراسته چون باغ به نیسان و به آذار.ناصرخسرو.خمیده گشت وسست شد آن قامت چو سروبی نور ماند و در شب شد آن طلعت هژیر.ناصرخسرو.شمس بی نور و خواجه بی اصل چند از این دفع گرم و وعده سرد.انوری.شب ندیدی رنگ کان ...
فرهنگ فارسی
بیفروغ ٠ بدون روشنی ٠ که نور ندارد ٠
گویش مازنی
۱ بی جان ۲صاف روشن(در قائم شهر)
/bi noor/ بی جان - صاف روشن(در قائم شهر)
فرهنگ اسم ها
اسم: بی نور (دختر) (کردی) معنی: دیدنی ( نگارش کردی
مترادف و متضاد
تار، تاریک، تیره، کدر ≠ روشن، منور
pale (صفت)زرد، کم رنگ، رنگ پریده، پژمرده، بی نور، رنگ رفتهglassy (صفت)زننده، مسطح، بی حالت، شیشه ای، زجاجی، شیشه مانند، بی نورlightless (صفت)بی نورsunless (صفت)بی نور، بی آفتابlackluster (صفت)تاریک، بی نور، بدون زرق و برق، تار و بی برق...