بیخرد. [ خ ِ رَ ] ( ص مرکب ) بی عقل. بی وقوف. ( آنندراج ). سفیه. ناخردمند. نابخرد. بی ادراک. مأموه. ( یادداشت بخط مؤلف ). بی عقل. بی فکر. بی اندیشه : ببردش ورا هوش و دانش خدای مرا بیخرد یافت آن تیره رأی.فردوسی.چو سالی چنین بر تو بربگذردخردمند خواند ترا بی خرد.فردوسی.همی کودکی بیخرد داندم به گرز و به شمشیر ترساندم.فردوسی.عالمی را شجری خواندم بد کردم بداین سخن بیخردی گوید یا بی بصری.فرخی.هر کو بج...
inconscient (صفت)بی خبر، بی روح، بی خرد، بی هوش، غیر اگاه، ناخود اگاهunreasonable (صفت)نامعقول، بی خرد، غیر معقول، نابخرد، غیر عاقلانه، ناحق، بی دلیل، زورگو، ناحسابbrute (صفت)بی رحم، سبع، خشن، حیوان صفت، جانور خوی، بی خردinsipient (صفت)بی خرد، نابخرد...