بنام . [ ب َ ] (ع اِ) همان بنان است که سر انگشت باشد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
بنام . [ ب ِ ] (ص مرکب ) بانام . مشهور. معروف . نامی . نامدار. نامور. نام آورد. (یادداشت مرحوم دهخدا). نامدار. مشهور. معروف . (فرهنگ شعوری ) : سراپرده ٔ شاه ایران تمام بگرد آمده پهلوانی بنام . اسدی . || بافتخار. بمردی . بسربلندی : بگویش که در جنگ مردن بنام مرا ب...
فرهنگ عمید
۱. نامی، مشهور، معروف. ۲. هم نام.
فرهنگ معین
(بِ ) (ص . )۱ - همنام . ۲ - معروف ، مشهور.
فرهنگ فارسی
نامی، مشهور، معروف، به معنی همنام هم گفته شده ( صفت ) ۱ - همنام آداش . ۲ - نامی مشهور بانام .