بلعجب. [ ب ُ ع َ ج َ ] ( ص مرکب ) پرشگفتی. عجیب. ( فرهنگ فارسی معین ).بوالعجب. ابوالعجب. غریب. مورداعجاب. مورد تفخیم. و رجوع به بُل شود : تو صورت نیستی معنی طلب کن نظر در جسم و جان بلعجب کن.ناصرخسرو.گم کرده سر رشته تدبیر دلم بازدر طره سرگم شده بلعجب تو.اثیر اخسیکتی.نقاش قضا صدهزاران نقش بدیع و طراز بلعجب بر روی ریاحین آرایش کرده. ( ترجمه محاسن اصفهان آوی ). از وقایع بلعجب که در مدت مقام پادشاه بر ...
فرهنگ عمید
۱. پرشگفتی، بسیارعجیب، بسیارشگفت آور. ۲. (اسم، صفت ) آن که کارهای شگفت انگیز بکند، شعبده باز: ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود / تو گفتی چرخ آن شب بلعجب بود (فخرالدین اسعد: ۷۸ ).
پرشگفتی، بسیارعجیب، بسیارشگفت آور ( صفت ) ۱- پر شگفتی عجیب:( بلعجب فتنهای برانگیزم . ) ۲- مشعبد شعبده باز : ( مشعبد وار چابک دست بودی عجایبهای گوناگون نمودی ) ( ز بس صورت که پیدا کرد و بنمود تو گفتی چرخ آنشب بلعجب بود . ) ( ویس و رامین )