معانی کلمه : بلخ
لغت نامه دهخدا
بلخ . [ ب ِ ] (ع ص ) مرد متکبر و بزرگ منش . (منتهی الارب ). متکبر در نفس خود. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). بَلیخ . و رجوع به بَلخ شود.
بلخ . [ ب َ ل َ ] (ع مص ) تکبر کردن . (از اقرب الموارد). تکبر کردن بزرگ منشی نمودن . (از ناظم الاطباء). || (اِمص ) بزرگ منشی . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. تکبر.
۲. بزرگمنشی.
ظرف شراب: ◻︎ بهای یاسمن و چکریم فرست امروز / که دوستیم دو بلخ شراب داد ایوار (سوزنی: مجمعالفرس: بلخ).
ظرف شراب: بهای یاسمن و چکریم فرست امروز / که دوستیم دو بلخ شراب داد ایوار (سوزنی: مجمع الفرس: بلخ ).
۱. تکبر.
۲. بزرگ منشی.
۱. تکبر.
۲. بزرگ منشی.
فرهنگ معین
(بَ ) ( اِ. ) کدویی که در آن شراب کنند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
در قدیم ایالت معروف و بزرگی بوده در خراسان بر سر راه خراسان به ماورائ النهر اکنون شهری کوچک است که تقریبا ۲٠٠٠ تن جمعیت دارد و در شمال افغانستان واقع است و قسمتی از آن ایالت جزو خاک افغانستان و قسمت دیگر جزو ترکستان شوروی میباشد .
( اسم ) کدویی که در آن شراب کنند .
جمع بلیخ که نهریست در جزیره
( اسم ) کدویی که در آن شراب کنند .
جمع بلیخ که نهریست در جزیره
