معانی کلمه : بس
لغت نامه دهخدا
بس . [ ب َ س س ] (اِخ ) بطنی است از حمیر. (منتهی الارب ) (تاج العروس ).
بس . [ ب َ س س ] (اِخ ) ابومحجن ثوبة بن نمربسی . رجوع به ابومحجن ثوبةبن نمر، شود.
بس .[ ب ِ س س ] (ع اِ) گربه ٔ خانگی . رجوع به بَس ّ شود. || (اِمص ) کوشش و جهد و رجوع به بس شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(بَ ) (ص . ) ۱ - کافی . ۲ - بسیار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
بسیار، افزون، کافی وتمام
( اسم ) بوس بوسه قبله .
نام قومی قدیمی است که در جنوب خطه قدیم تراکی نزدیک سلسله رود وب سکونت داشته و بخونخواری و توحش شهرت یافته اند و مرکز ایشان قصبه بساپار بوده است .
( اسم ) بوس بوسه قبله .
نام قومی قدیمی است که در جنوب خطه قدیم تراکی نزدیک سلسله رود وب سکونت داشته و بخونخواری و توحش شهرت یافته اند و مرکز ایشان قصبه بساپار بوده است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
پاره کن
۱بگذار ۲بایست توقف کن
۱شکسته بندی ۲وسیله ی بستن و آلت نگاهدارنده چیزی
شیل – کلهامسد چوبی در مسیر رودخانه جهت ایجاد مانع از عبور ...
مترادف و متضاد
فقط
اکتفا، بسندگی
بسنده، کافی، مکفی
قید ≠ اندک، پشیز، قلیل، کم، ناچیز
بسا، بسیار، زیاد، فراوان، کثیر، متعدد
۱. اکتفا، بسندگی،
۲. بسنده، کافی، مکفی
۳. فقط
۴. بسا، بسیار، زیاد، فراوان، کثیر، متعدد ≠ اندک، پشیز، قلیل، کم، ناچیز
واژه نامه بختیاریکا
رَسا
