معانی کلمه : بزرگسالی
لغت نامه دهخدا
بزرگ سالی. [ ب ُ زُ ]( حامص مرکب ) کلانسالی. ( ناظم الاطباء ). کبرة. مکبرة. مکبر. ( منتهی الارب ). بزرگ سال بودن. سالخورده بودن.
فرهنگ فارسی
کلان سالی سالمندی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
سالدیدگی، سالخوردگی، سالمندی، کلانسالی، کهولت ≠ خردسالی
