برپریدن . [ ب َ پ َ دَ ] (مص مرکب ) پریدن : ای باز هوات برپریده از دام زمانه چون کبوتر. ناصرخسرو.خرد پر جانست اگر نشکنیش بدو جانت زین ژرف چه برپرد. ناصرخسرو.خواست که برپرد خویشتن در قید دید می طپید و می غلتید، سود نمیداشت . (سندبادنامه ).از حجله ٔ عرش برپریدی هفتاد حجاب را دریدی . نظامی .دگر ره باز پرسیدش که جانهاچگونه برپرند از آشیانها. نظامی .برگوهر خویش بشکن این درج برپر چو کبوتران ازین برج . ن...