معانی کلمه : برومند
لغت نامه دهخدا
برومند. [ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف آبرومند. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب آبرو. آبرودار. رجوع به آبرومند شود.
فرهنگ عمید
آبرودار؛ باآبرو.
۱. بالغ؛ رشید: جوان برومند.
۲. بارور؛ باثمر؛ میوهدار؛ میودهدهنده: درخت برومند.
۳. [قدیمی] خرم؛ شاداب: زمین برومند.
۳. [قدیمی] کامیاب؛ برخوردار: شاه برومند.
فرهنگ معین
(بَ یا بُ مَ ) (ص . ) ۱ - باردار، میوه دار. ۲ - خرم ، شاداب . ۳ - کامیاب ، برخوردار.
فرهنگ فارسی
بارور، باثمر، میوه دار، شاداب، کامیاب
( صفت ) آبرومند
( صفت ) آبرومند
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: bo(a)rumand) بَرمند ، باردار ، بارور ، صاحب نفع ، مثمر ، قوی ، رشید ، کامروا ، کامیاب .
اسم: برومند (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: bo (a) rumand) (فارسی: برومند) (انگلیسی: borumand)
معنی: بَرمند، باردار، بارور، صاحب نفع، مثمر، قوی، رشید، کامروا، کامیاب، میوه دار
معنی: بَرمند، باردار، بارور، صاحب نفع، مثمر، قوی، رشید، کامروا، کامیاب، میوه دار
مترادف و متضاد
آبرومند
خرم، شاداب
بارور، مثمر، میوهدار
قوی، رشید، نیرومند محکم
برخوردار، بهرهور، کامروا، کامیاب
۱. بارور، مثمر، میوهدار
۲. قوی، رشید، نیرومند محکم
۳. برخوردار، بهرهور، کامروا، کامیاب
۴. خرم، شاداب
۵. آبرومند
