برومند. [ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف آبرومند. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب آبرو. آبرودار. رجوع به آبرومند شود.
آبرودار؛ باآبرو.
۱. بالغ؛ رشید: جوان برومند.
۲. بارور؛ باثمر؛ میوهدار؛ میودهدهنده: درخت برومند.
۳. [قدیمی] خرم؛ شاداب: زمین برومند.
۳. [قدیمی] کامیاب؛ برخوردار: شاه برومند.
(تلفظ: bo(a)rumand) بَرمند ، باردار ، بارور ، صاحب نفع ، مثمر ، قوی ، رشید ، کامروا ، کامیاب .
آبرومند
خرم، شاداب
بارور، مثمر، میوهدار
قوی، رشید، نیرومند محکم
برخوردار، بهرهور، کامروا، کامیاب
۱. بارور، مثمر، میوهدار
۲. قوی، رشید، نیرومند محکم
۳. برخوردار، بهرهور، کامروا، کامیاب
۴. خرم، شاداب
۵. آبرومند