برطرف شدن. [ ب َ طَ رَ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) برطرف گردیدن. دور شدن. ( غیاث اللغات ). یکسو شدن. دور شدن و بر کنار افتادن. ( آنندراج ) : صحبت ما و تو ای طوفان نگردد برطرف ناخدا کو تا حریف ساحلم بیند مرا؟سلیم ( آنندراج ). || هلاک شدن. ( یادداشت مؤلف ). || معدوم گشتن. ( یادداشت مؤلف ). از میان بشدن. نیست شدن. نابود شدن. از میان رفتن : گاومیری خوار برطرف شده است.دردا که درد من بدوا برطرف نشداز جانم ای...
فرهنگ فارسی
دور شدن یکسو شدن .
مترادف و متضاد
مرتفع شدن
نیستشدن، نابود شدن
حل شدن، فیصله یافتن
تمام شدن، به پایان رسیدن
ازبین رفتن، از میان رفتن، زایل شدن
۱. ازبین رفتن، از میان رفتن، زایل شدن ۲. نیستشدن، نابود شدن ۳. مرتفع شدن ۴. حل شدن، فیصله یافتن ۵. تمام شدن، به پایان رسیدن