برشکستن. [ ب َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) شکستن : گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زان دو یک را برشکن چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم.مولوی.و رجوع به شکستن شود.- برشکستن زلف ؛ بسوی بالا شکستن آن. شکستن بسوی بالا. خم دادن بسمت بالا. ( یادداشت مؤلف ).- برشکستن زلف و کاکل ؛ کنایه از هم واکردن موهای کاکل و زلف. ( آنندراج ). شکستن به برسو چنانکه زلف را. ( یادداشت مؤلف ) : چو...
فرهنگ معین
( بَ . ش ِ کَ تَ ) ۱ - (مص ل . ) دوری کردن ، روی برتافتن . ۲ - (مص م . ) شمردن ، حساب کردن .
فرهنگ فارسی
۱- ( مصدر ) اعراض کردن . ۲- ( مصدر ) ترک دادن منصرف کردن .