برحق. [ ب َ ح َ ] ( ص مرکب ) ( از: بر + حق ) براستی و فی الواقع. البته و حقیقتاً. ( ناظم الاطباء ). || محق. بحق ؛ امام برحق ؛ دین بر حق : خواجه بزرگ داند که خداوند در این گفتار برحق است. ( تاریخ بیهقی ص 397 چ ادیب ). امیر گفت در این باب هرچه می گوید برحق است و نصیحت وی بشنویم و بر آن کارکنیم. ( تاریخ بیهقی ص 558 ). امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد... جهة مملکت پدر را خواستیم... هرچن...