بدکردار. [ ب َ ک ِ ] ( ص مرکب ) بدافعال و بدکار. ( آنندراج ). بدعمل و بدفعل. ( ناظم الاطباء ). مسی ٔ. ( دهار ). بدکنش. ( یادداشت مؤلف ) : و متغلبان را که ستمکار بدکردار باشند خارجی باید گفت و با ایشان جهاد باید کرد و این میزانی است که نیکوکردار و بدکردار را بدان بسنجند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 93 ).نبینی حرص این جُهّال بدکردار را زآن پس که پیوسته همی دَرّند بر منبر گریبانها.ناصرخسرو.جزای کردار این...
فرهنگ عمید
بدکار، بدکنش، کسی که کارهای زشت انجام می دهد.
فرهنگ فارسی
بدکار، بدکن ، کسی که کار زشت بکند ( صفت ) کسی که کار بد کند بدکار بد کنش بد عمل بد فعل مقابل نیک کردار .
مترادف و متضاد
بدجنس، بدذات، زشتکار، شرور، شریر، ناجنس ≠ نیککردار، صالح