بدندان. [ ب ِ دَ ] ( ص مرکب ) صاحب دندان. دندان دار. بادندان : گرانجانی که گفتی جان نبودش بدندانی که یک دندان نبودش.نظامی. || لایق و مناسب. ( از برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( ازانجمن آرا ) : لب و دندان ترا سجده برم چون پروین کز جهان ای مه تابان تو بدندان منی.اثیر اخسیکتی ( از انجمن آرا ).هستند شاهدان شکرلب بعهد تولیکن از آن میانه بدندان من تویی.اثیر اخسیکتی ( ازانجمن آرا )....