بدمست. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب )معربد و کسی که در هنگام مستی هرزه گویی کند و سرکشی نماید و شهوت پرستی کند. ( ناظم الاطباء ) : لب می رنگش بی چاشنیی مست کن است چشم بدمستش بی عربده مردم فکن است.سیدحسن غزنوی.کسی را که بدمست باشد قفاش چنان کن بسیلی که نیلی بودکه پیران هشیار، خوش گفته اندکه درمان بدمست سیلی بود.انوری.وآن برآشفتنش چو بدمستان دعوی انگیختن بهر دستان.نظامی.چو بدمستان به لشکرگه درافتادوزو لشکر ...
فرهنگ عمید
کسی که به محض خوردن نوشابۀ الکلی شرارت و عربده کشی کند.
فرهنگ معین
( ~. مَ ) (ص مر. ) کسی که در مستی عربده کشد و شرارت کند، آن که پس از مست شدن هرزه گویی کند.
فرهنگ فارسی
( صفت ) کسی که در مستی عربده کشد و شرارت نماید کسی که پس از مست شدن هرزه گویی و شهوت پرستی نماید .