بدرو. [ ب َ ] (ص مرکب ) پولی که عیارش نه به اندازه است و بقلب شبیه تر است . مسکوکی که قلب و یا بار بیش از حد دارد. دیرمَدار: سکه ٔ بدرو. (یادداشت مؤلف ).
بدرو. [ب َ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) ستور بدراه. ( ناظم الاطباء )( فرهنگ فارسی معین ). بدرفتار. ( آنندراج ). بدرونده. ناخوش رفتار. ( صفت شخص و حیوان ). بداخلاق : چو بخت شهنشاه بدرو شوداز ایدر سوی چشمه سو شو...
فرهنگ عمید
بدراه#NAME?
= بدراه
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ستور بد راه. ۲ - ستور باری اسب باری . ستور بد راه بد رفتار .