بخشیده. [ ب َ دَ / دِ ] ( ن مف ) داده. عطاشده. ( فرهنگ فارسی معین ). مبذول. موهوب. عطیه : اگر بر چیز بخشیده ز بخشنده نشان بودی نبینی هیچ دیناری کز او بی صد نشان باشد.فرخی.بخشیده خدای ز تو کی شود جدای آنکو جدا شود ز تو بخشیده های ماست.ناصرخسرو. || قسمت شده. ( فرهنگ فارسی معین ). تقسیم شده. مقسوم. منقسم. مجزی. مفروز. جدا شده. علیحده. ( یادداشت مؤلف ) : مرا با شما گنج بخشیده نیست تن و دوده و پادشاهی...