بخاطر. [ ب ِ طِ رِ ] ( حرف اضافه مرکب ) بجهت ِ. بسبب ِ. برای خاطرِ. ( آنندراج ) : از من که شهره ام به غم افسانه گوش کن یک حرف هم بخاطر دیوانه گوش کن.علی خراسانی. || ( از: ب + خاطر ) بیاد. آنچه در دل گذرد. ( ناظم الاطباء ).- بخاطر آوردن ؛ بیاد آوردن. ( ناظم الاطباء ). به خیال آوردن. یاد کردن. ( آنندراج ). بنظر آوردن. به ذکر آوردن.- بخاطر داشتن ؛ محفوظ داشتن. ملحوظ داشتن. بیاد داشتن.- بخاطر گذرانیدن...
فرهنگ فارسی
بجهت بسبب .
مترادف و متضاد
through (حرف اضافه)از میان، از وسط، بواسطه، بخاطر، در ظرف، از طریقfor (حرف اضافه)در برابر، در مقابل، مربوط به، بجای، برای اینکه، بواسطه، در مدت، برای، بخاطر، به منظور، بجهت، از طرف، به بهای، برله، بقدر، بطرفداری ازpro (حرف اضافه)بخاطر، له...