بایستن. [ ی ِ ت َ ]( مص ) لازم بودن. واجب بودن. ضروری بودن. ( ناظم الاطباء ). لزوم. وجوب. محتاج ٌالیه بودن. ( آنندراج ). ضرورت داشتن. لزوم داشتن. واجب آمدن. احتیاج پیدا شدن. مورد نیاز بودن. بکار بودن. محتوم بودن. و این فعل از افعال تأکید است که با سایر افعال صرف می شود و تأکید در صدور آنها می کند مانند فعل باییدن و شایستن وتوانستن. ( ناظم الاطباء ). لازم گشتن. ( فرهنگ نظام ). در فعل ماضی فقط واح...
فرهنگ عمید
لازم بودن، واجب بودن، بایسته بودن.
فرهنگ معین
(یِ تَ ) [ په . ] (مص ل . ) لازم بودن ، ضرورت داشتن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) لازم بودن واجب بودن ضرور بودن .
مترادف و متضاد
ضرور بودن، لازمبودن، واجب بودن
شایسته بودن، مناسببودن، درخور بودن
۱. ضرور بودن، لازمبودن، واجب بودن ۲. شایسته بودن، مناسببودن، درخور بودن