بافرین.[ ف َ ] ( ص مرکب ) مخفف قابل آفرین. درخور آفرین. لایق تحسین. باآفرین ، بآفرین. مقابل بنفرین : سوی گرد گشتاسب شاه زمین سزاوار گاه آن کی بافرین.دقیقی.بدانخانه [ آتشکده نوبهار ] شدشاه یزدان پرست فرود آمد آنجا و هیکل ببست نشست اندر آن خانه بافرین پرستش همیکرد رخ بر زمین.دقیقی.ببست آن در بافرین خانه رانهشت اندران خانه بیگانه را.دقیقی.جهاندار طهمورث بافرین بیامد کمر بسته رزم و کین.فردوسی.یکی پور ...
فرهنگ عمید
درخور آفرین، لایق تحسین: تو تا زادی از مادر بافرین / پر از آفرین شد سراسر زمین (فردوسی۱: ۳۹۷ ).