معانی کلمه : باجی
لغت نامه دهخدا
باجی . (اِخ ) مسعودی . رجوع به مسعود البیجی شود.
باجی . (ص نسبی ) لفظ فارسی است بمعنی خراجی و باج دهنده . (غیاث ). باجگزار. (آنندراج ). || (اِ) باج و خراج نامعین . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
خواهر، همشیره.
فرهنگ معین
[ تر. ] ( اِ. ) ۱ - خواهر، همشیره . ۲ - زنی ناشناس . ۳ - خادمه .
فرهنگ فارسی
خواهر، همشیره
( اسم ) ۱ - خواهر همشیره . ۲ - زنی ناشناس : باجی از جلو دکان رد شو . ۳ - خادمه .
وی در طب و ادب مهارت داشت
( اسم ) ۱ - خواهر همشیره . ۲ - زنی ناشناس : باجی از جلو دکان رد شو . ۳ - خادمه .
وی در طب و ادب مهارت داشت
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
/baaji/ خواهر
مترادف و متضاد
خواهر
آبجی، اخت، خواهر، دده، شاباجی، همشیره ≠ برادر، داداش
