معانی کلمه : ایلچی گری
لغت نامه دهخدا
ایلچی گری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) عمل و کارایلچی. سفارت. پیغام رسانی. ( فرهنگ فارسی معین ) : یرلیغ و کوتلها بربسته بر سر راهها بدزدی می رفتند و بحیلت و مکر ببهانه ایلچی گری کاروانیان و ایلچیان را می زدند. ( تاریخ غازان چ کارل یان ص 272 ).
فرهنگ فارسی
سفارت پیغام رسانی .
مترادف و متضاد
legation (اسم)
نمایندگی، اری، سفارت، ایلچی گری، وزارت مختار
embassy (اسم)
سفارت، سفارت خانه، سفارت کبری، ایلچی گری
