معانی کلمه : ایدری
لغت نامه دهخدا
ایدری. [دَ ] ( ص نسبی ) اینجایی. ( ناظم الاطباء ) :
مرا گفت کاینجا غریبست جانت
بدو کن عنایت که تنت ایدریست.جان من تا ز تست آنجایی
من کجا ایدری توانم شد.|| اینجهانی. دنیوی. ( فرهنگ فارسی معین ).
مرا گفت کاینجا غریبست جانت
بدو کن عنایت که تنت ایدریست.جان من تا ز تست آنجایی
من کجا ایدری توانم شد.|| اینجهانی. دنیوی. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ معین
( ~. ) (ص نسب . ) ۱ - اینجایی . ۲ - این جهانی ، دنیوی .
فرهنگ فارسی
(صفت ) ۱ - اینجایی.۲ - این جهانیدنیوی.
اینجایی
اینجایی
