( آهنجیدن ) آهنجیدن. [ هََ دَ ] ( مص )بیرون کردن. بدر آوردن. کشیدن. لنجیدن : گفت فردا نشتر آرم پیش توخود بیاهنجم ستیم از ریش تو.رودکی.بگویم چه گوید چهارند یاران بیاهنجم از مغز تیره بخارش.ناصرخسرو.چونکه آن گه گه سرشک افشاند این دایم گهرچونکه گه گه آن بخار آهنجد این دایم روان.شرف شفروه. || کندن. برکندن : باز کز دست تو پرّد نه شگفت ار بهوابدو چنگال ز سیمرغ بیاهنجد بال.فرخی.خوب گفتن پیشه کن با هر کسی ...
( آهنجیدن ) ( مصدر ) ( آهنجید آهنجد خواهد آهنجید بیاهنج آهنجنده آهنجیده ) . ۱ - بیرون کردن کشیدن بدر آوردن . ۲ - کندن بر کندن . ۳ - آختن آهختن آهیختن برکشیدن . ۴ - جذب کردن .