انفصال. [ اِ ف ِ ] ( ع مص ) جدا شدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). انقطاع. ضد اتصال. ( از اقرب الموارد ). جدا واشدن. ( تاج المصادر بیهقی ).- انفصال عظم ؛ تفرق اتصال استخوانی از استخوانی که بدو ملتصق است بی شکستن چون تفرق زندین. ( یادداشت مؤلف ). || ( اصطلاح فلسفه ) عدم اتصال است از چیزی که شأنیت اتصال دارد. مثلاً به دیوار نمی توان گفت کور است زیرا که شأنیت بینایی ندارد. ولی شخص ...
فرهنگ عمید
۱. منفصل شدن، جدا شدن، جدایی، گسستگی. ۲. برکنار شدن از کار و شغل.
فرهنگ معین
(اِ فِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - جدا شدن . ۲ - بی کار شدن .
فرهنگ فارسی
منفصل شدن، جداشدن ، جدایی، گسستگی۱ - ( مصدر ) جدا شدن گسسته شدن . ۲ - از کار باز شدن بیکار شدن : انفصال از خدمات دولتی . ۳ - ( اسم ) جدایی گسستگی گسیختگی . ۴ - عدم اتصال است از چیزی که شائ نیت اتصال دارد مثلا بدیوار نمیتوان گفت کور است زیرا که شائ نیت بینایی ندارد ولی شخص را میتوان گفت کور است زیرا که شائ نیت بینایی دارد . پس مجردات که شائ نیت اتصال ندارند انفصال بر آنها اطلاق نمیشود مثل عقول مجرد...
[ویکی فقه] انفصال یعنی جدا شدن، مقابل اتصال و از انفصال به لحاظ متعلّق آن در بابهایی مانند طهارت، صلات، تفلیس، هبه، نکاح و شفعه سخن گفته اند که به نمونه هایی از آن اشاره می شود.به قول مشهور، در پاک شدن چیزی نجس با آب قلیل، و به قول برخی، حتّی با آب کر و جاری انفصال غساله آن شرط است. نجاست اجزای جدا شدهاجزای دارای روح، جدا شده از حیوان ِ زنده یا مرده، مانند دست، گوش و بینی نجس است. وجوب غسل و دفن ا...