معانی کلمه : انس
لغت نامه دهخدا
انس . [ اَ ن ِ ] (ع ص ) انس گیرنده و انیس . (ناظم الاطباء).
انس . [ اُ ن ُ ] (ع اِ) ج ِ انوس . (منتهی الارب ). و رجوع به انوس شود.
انس . [ ] (اِ) بعربی اسطوخودوس است . (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به اسطوخودوس شود.
فرهنگ عمید
مردم؛ بشر؛ انسان.
〈 انس و جان: آدمی و پری.
خو گرفتن به همنشینی با کسی؛ خوگرفتگی؛ همخویی؛ همدمی.
۱. کسی که به او انس گرفته شود.
۲. (اسم) گروه بسیار.
۳. (اسم) مردم و قبیله که در یک جا مقیم باشند.
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع . ] (اِج .) مردم ، آدمیان .
( اُ ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) خو گرفتن . 2 - (اِ مص .) عادت . 3 - آرامش .
(اَ نَ) [ ع . ] (ص .) 1 - کسی که بدو انس گیرند. 2 - گروهی که در یک جا مقیم باشند؛ ج . آناس .
فرهنگ فارسی
خوگرفتن ، خوگرفتگی، همخویی، همدمی، خرمی، ضد وحشت، مردم، بشر، واحدش انسی، اناس و اناسی جمع، انس گیرنده، خوگ
( اسم ) مردم آدمیان اناس ناس مقابل جن . یا انس و جن . مردمان و پریان آدمیان و پریان .
لال چند از شاعران فارسی گوی هند و از لکهنوست و به سال ۱۲۶۷ ه. ق . در گذشته است .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
خو، عادت
دوستی، محبت، وابستگی
آمیزش، الفت، حشر، رابطه، موالفت، موانست، معاشرت
۱. خو، عادت
۲. آمیزش، الفت، حشر، رابطه، موالفت، موانست، معاشرت
۳. دوستی، محبت، وابستگی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
خو گیر
