اندهان. [ اَ دُ ] ( اِ ) ج ِ انده باشد چنانکه جانور را جانوران و مردم را مردمان گویند این جمع بخلاف قیاس است. چه بغیر از جانور را با الف و نون جمع نتوان کرد. ( برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرا ) ( از هفت قلزم ). غمان. احزان. ( یادداشت مؤلف ) : نشسته همه با غم و اندهان در اندیشه ها کهتران و مهان.فردوسی.ز نو گریه دیگر آغاز کرددر اندهان دلش باز کرد.فردوسی.روز من گشت از فراق تو شب نوش من شد...
فرهنگ عمید
۱. = اندوه: به حج شدی و من از اندهان هجرانت / به گرد خانهٴ تو گشته ام چو حاج دوان (مسعودسعد: ۵۳۲ ). ۲. (صفت ) غمگین.
فرهنگ فارسی
اندوهان: جمع اندوه، اندوهها، به معنی غمگین هم گفته شده جمع انده باشد چنان که جانور را جانوران و مردم را مردمان گویند و این جمع به خلاف قیاس است .