معانی کلمه : اندام
لغت نامه دهخدا
اندام . [ اِ ] (ع مص ) پشیمانی دادن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پشیمان گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. تن؛ بدن؛ جسم.
۲. قدوقامت.
۳. (زیستشناسی) عضو بدن.
۴. عضوی که ظاهر باشد.
۵. [قدیمی، مجاز] قاعده و روش صحیح.
۶. [قدیمی، مجاز] کار آراسته و بانظام.
〈 اندام دادن: (مصدر متعدی) [قدیمی، مجاز]
۱. آراستن.
۲. نظموترتیب دادن.
فرهنگ معین
( اَ ) (اِ. ) ۱ - تن ، بدن . ۲ - قد و قامت . ۳ - هر یک از اعضای بدن ، عضو. ،~ تناسلی قسمت های دستگاه تناسلی جانوران که در عمل جفت گیری و تولید مثل شرکت دارند. ،~ حسی هر یک از اندام های تخصصی مانند: چشم ، گوش ، زبان و مانند آن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
هریک از بخشهای متمایز در پیکر موجود زنده که کار یا کارهای ویژهای انجام میدهد متـ . عضو
( اسم ) ۱ - تن بدن جسم کالبد. ۲ - قد و قامت قد و بالا هیکل . ۳ - هر یک از اعضای بدن عضو . یا اندامهای کار کنش . اعضای عامله . ۴ - اجزای یک آلت دستگاه : اندام های اسطرلاب . ۵ - آلت رجولیت نره شرم مرد احلیل .
پشیمانی دادن کسی را پشیمان گردانیدن .
پشیمانی دادن کسی را پشیمان گردانیدن .
دانشنامه عمومی
اندام (کالبدشناسی). اندام (به انگلیسی: Organ) در زیست شناسی به مجموعه بافت هایی که به طور هماهنگ و منظم با یکدیگر فعالیت می کنند، اندام گویند.
wiki: اندام (کالبدشناسی)
مترادف و متضاد
آلت، جوارح، عضو
بدنه، پیکر، تن، تنه، جثه، جسم، قامت، قد، کالبد، هیکل
۱. بدنه، پیکر، تن، تنه، جثه، جسم، قامت، قد، کالبد، هیکل
۲. آلت، جوارح، عضو
۳. ارگانیسم
فرهنگستان زبان و ادب
{organ} [زیست شناسی] هریک از بخش های متمایز در پیکر موجود زنده که کار یا کارهای ویژه ای انجام می دهد
متـ . عضو
