معانی کلمه : امین
لغت نامه دهخدا
امین . [ اَ ی َ ] (ع ن تف ) دروغتر. اکذب : احسن الشعر امینه و اعذبه اکذبه . (یادداشت مؤلف ).
امین . [ اُ م َ ] (اِخ ) نام چند تن از روات حدیث است . رجوع به منتهی الارب و الاصابة فی تمییز الصحابة شود.
فرهنگ عمید
۱. امانتدار.
۲. کسی که مردم به او اعتماد کنند؛ طرف اعتماد.
۳. درستکار.
( آمین ) اجابت کن، بپذیر، چنین باد. &delta، معمولاً بعد از دعا می گویند.
۱. امانت دار.
۲. کسی که مردم به او اعتماد کنند، طرف اعتماد.
۳. درستکار.
۱. امانت دار.
۲. کسی که مردم به او اعتماد کنند، طرف اعتماد.
۳. درستکار.
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (ص .) 1 - امانتدار، معتمد. 2 - وکیل ، مباشر. 3 - مدیر. 4 - مرشد، مرد کامل .
( آمین ) [ ع . ] (شب جم . ) کلمه ای است که پس از دعا گویند، به معنی برآور! بپذیر! اجابت کن !
( اَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - امانتدار، معتمد. ۲ - وکیل ، مباشر. ۳ - مدیر. ۴ - مرشد، مرد کامل .
( اَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - امانتدار، معتمد. ۲ - وکیل ، مباشر. ۳ - مدیر. ۴ - مرشد، مرد کامل .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آمدن
دانشنامه عمومی
omian آمدن
نقل قول
گویش مازنی
/omoen/ آمدن
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: amin) (عربی) امانتدار ، زنهاردار ؛ طرف اعتماد ، معتمد ؛ (در اعلام) از القاب حضرت محمد (ص) پیش از بعثت ؛ لقب جبرئیل .
مترادف و متضاد
استوار، امانتدار، ثقه، درستکار، درست، درستکردار، صالح، موتمن، معتمد، معتمد، موثق
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
درستکار، راستین، گرودار
