( آمخته ) آمخته. [ م ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف / نف ) مخفف آموخته. تعلیم یافته. یادگرفته : بکشتش بسی دشمنان بی شمارکه آمخته بد از پدر کارزار.دقیقی. || تعلیم داده. یادداده. || در تداول امروزین ، خوکرده. معتاد. خوی گرفته. عادت گرفته.- آمخته شدن ؛ معتاد شدن.- آمخته کردن ؛ معتاد کردن.- گنجشک آمخته ؛ گنجشک که کودکان آن را روزی چند بار بگاه معلوم طعمه دهند آلوده بافیون و آن را سر دهند و او در همان ساعت بازگر...
فرهنگ معین
( آمخته ) (مُ تِ ) (ص مف . ) نک آموخته .
فرهنگ فارسی
( آمخته ) ( اسم ) ۱ - یاد گرفته تعلیم گرفته. ۲ - موئ دب فرهخته . ۳ - معتاد خوگر. ۴ - رام شده مائ نوس دست آموز .
گویش مازنی
( آمخته ) /aamoKhte/ عادت کرده –انس گرفته - دست آموز
واژه نامه بختیاریکا
( آمُختِه ) ( تح ) ؛ ؛ آموخته؛ عادت کرده؛ دم زده؛ معتاد؛ وابسته؛ غیر از معنی رایجش؛ در بختیاری این معنی را می دهد.