افروخته. [ اَ ت َ / ت ِ ] ( ص ) مشتعل شده. ( ناظم الاطباء ). مشتعل شده. شعله ور. ( فرهنگ فارسی معین ). فروزان. ملتهب. وهاج. مسجور. ( یادداشت دهخدا ) : نیستان سراسر شد افروخته یکی کشته و دیگری سوخته.فردوسی.جهانی به آتش بُد افروخته همه کاخها کنده و سوخته.فردوسی.هرآینه که همی روشنی بچشم آیدکجا فروخته شمعی بود زبانه زنان.فرخی.جمله لشکر با سلاح و تعبیه و مشعلهای بسیار افروخته روان گردید. ( تاریخ بیهقی ...
فرهنگ عمید
روشن شده، شعله ور.
فرهنگ معین
(اَ تِ ) (ص مف . ) ۱ - روشن شده . ۲ - شعله ور شده . ۳ - خشمگین .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - روشن شده درخشان شده . ۲ - مشتعل شده شعله ور. ۳ - تبدیل باتش شده تابیده شده .
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: afruxte) روشن شده ، درخشان شده ؛ (به مجاز) برافروخته ، سرخ .